تبلیغات
یادداشت های کامیاب قربان پور - هیولای صومعه (قسمت دوم)

هیولای صومعه (قسمت دوم)

تاریخ:دوشنبه 14 بهمن 1392-01:31 ب.ظ

جولیانو د میلنسه، راهبی جوان است که به صومعه بزرگی در نزدیکی دریای آدرماتیک فرستاده میشود، به محض ورود به صومعه با وقایع عجیبی روبرو میشود که با گذشت زمان جدی تر میشوند و جولیانو بیشتر درگیر این وقایع میشود...


خورشید بر فراز آسمان میتابید، روزنه های باریک نور که از میان ابر های سیاه بر کلیسای سربه فلک کشیده برخورد میکردند، منظره زیبایی ساخته بودند.

جولیانو د میلنسه با شنیدن صدای در از خواب سنگینش که ناشی از خستگی راه بود بلند شد، بدن لاغر و استخونیش که در تاریکی اتاق مانند کرم شب تاب میدرخشید، کش و قوص داد و لباس قهوه ای گشادش را به تن کرد، زمانی که خواست به سمت دست شویی کوچک اتاقش برود از بیرون اتاق صدایی آمد: برادر جولیانو، بجنب نزدیک ظهر است.
جولیانو درحالی که که در چوبی دست شویی را میبست گفت: چند دقیقه صبر کن.
بعد از چند دقیقه، جولیانو در را باز کرد و با آنتونیو همراه شد. هنگامی که داشتند از پله های سنگی کلیسا پایین میامدند آنتونیو روبه جولیانو کرد و گفت: میخواستم برای صبحانه بیدارت کنم اما هرچی در زدم صدایی نشنیدم، خوابت خیلی عمیق بود. جولیانو خمیازه ای کشید و گفت: بله برادر، نمیدانی که چقدر خسته بودم.

وقتی به پایین پله ها رسیدند ناگهان جولیانو به کشیشی که سرش روبه پایین بود و با عجله حرکت میکرد برخورد و تعادلش را از دست داد اما کشیش حتی از جایش هم تکان نخورد، مشخص بود که بدنی ورزیده دارد، لباس خاکستری اش را تکان داد، از جولیانو عذر خواهی کرد و از پله ها بالا رفت. آنتونیو جولیانو را از روی زمین بلند کرد و به حرکتشان ادامه دادند.
چهره کشیش بخاطر سرپوشی که بسر داشت قابل تشخیص نبود، اما جولیانو با توجه به حافظه قدرتمندش از روی ظاهر کشیش فهمید که در شام دیشب حضور نداشت.
هنگامی که آنتونیو داشت در بزرگ کلیسا را باز میکرد، پرسید: چرا ایشون دیشب برای شام به کلیسا نیامده بودند؟
آنتونیو گفت: برادر فردریک را میگویی؟ ایشان معمولا شام نمیخورند و شب را با راز و نیاز کردن میگذرانند.
جولیانو که از نام فردریک متعجب شده بود دهانش را به قصد پرسش باز کرد اما قبل از اینکه چیزی بگوید آنتونیو ادامه داد: برادر فردریک آلمانی هستند مدت هاست که به ایتالیا آمدند و اینجا اقامت دارند.

رنگ کاشی های صومعه دوباره به رنگ خاستری درامده بود، تقریبا بقایی از باران شدید دیشب باقی نمانده بود البته هنوز در قسمت هایی از صومعه که کمی فرورفتگی وجود داشت اندکی آب قابل روئیت بود. هنوز خورشید از پشت ابرها بیرون نیامده بود، باد های تند هرازگاهی می آمدند و درختان را تکان میدادند.
جولیانو و آنتونیو همچنان زیر سایه ابرهای سیاه قدم میزدند که ناگهان چشمان جولیانو به گوشه باغچه ی کوچکی افتاد و به یاد آورد که دیشب در آنجا کلاغ بی چاره ای درحال جان دادن بود، به باغچه کمی نزدیک شد اما هرچه به اطراف نگاه کرد هیچ اثری از لاشه ی کلاغ بی بال نبود.
آنتونیو با حالتی که میخواست کنجکاوی جولیانو را نسبت به کلاغ  منحرف کند گفت: برویم آشپزخانه ببینیم فرانچسکو چه چیزی درست کرده.
جولیانو مکثی کرد و گفت: برادر آنتونیو، دیشب کلاغی در حال جان دادن بود را به یاد....
آنتونیو نگذاشت جمله اش را کامل کند و گفت: چقدر به چیز های الکی فکر میکنی من رفتم پیش فرانچسکو
جولیانو پس از کمی ایستادن شروع کرد به راه رفتن و سرعتش را افزایش داد تا به آنتونیو برسد، هردو قدم زنان به سمت آشپزخانه کوچک صومعه که کمی پایین تر از دروازه اصلی قرار داشت حرکت کردند. بعد از چند دقیقه به آشپزخانه نقلی و زیبایی که بوی مطبوعش اطراف را پر کرده بود رسیدند.
آنتونیو با لبخندی که مشخص بود از بوی لذت بخش آشپزخانه نشات میگیرد شروع کرد به در زدن... ناگهان صدای زنگ دروازه به صدا درامد، آنتونیو دست از در زدن برداشت، دوباره زنگ به صدا درامد.

آنتونیو سریع به سمت دروازه دوید، جولیانو هم پشت سرش به سرعت حرکت کرد. آنتونیو درحالی که مشخص بود هل کرده دروازه را باز کرد.
زنی بلند قد با جامه قرمز و درازی که به تن  داشت وارد صومعه شد، طرح های طلایی و زیبای مذهبی روی لباسش نشان ازین بود که حتما از واتیکان آمده.
سرپوش لباسش را دراورد، موی مشکی و بلندش جذابیت دو چندانی به چشمان آبی و درشتش که درمیان صورت سفید و براقش میدرخشید، می داد.
افسار اسبش را به آنتونیو داد و روبه مردی که همراهش آمده بود کرد، با سر به او اشاره کرد تا نزدیک تر شود. سپس با چشمان آبی رنگش به جولیانو نگاهی انداخت و گفت: من کاترینا د لیویانو هستم از واتیکان برای جناب گیرولامو نامه ای دارم.
آنتونیو گفت: خواهر کاترینا، نامه تان را به برادر جولیانو بدهید من هم شما را به اتاق مهمان میبرم. و ادامه داد: برادر جولیانو، راهب اعظم را میتوانی در کلیسا پیدا کنی.
کاترینا و همراهش به دنبال آنتونیو به راه افتادند، جولیانو هم به سمت کلیسا حرکت کرد و در حین راه مدام به مهر سرمه ای رنگ پاپ نگاه میکرد و آنرا لمس میکرد.

وقتی وارد کلیسا شد وینسنت را مشاهده کرد، وینسنت نگاهی به نامه انداخت و گفت: از طرف واتیکان است؟ بدش به من. نامه را از جولیانو گرفت با انگشتان باریک و کشیده اش پاکت نامه را پاره کرد و شروع کرد به خواندن نامه، هرچه بیشتر میخواند چشمان مشکیش را تنگ تر میکرد تا آنکه به آخر نامه رسید، ابرو هایش را در هم پیچاند و با خشم به سمت اتاق راهب اعظم رفت.
جولیانو کمی به حالت چهره و رفتار وینسنت مشکوک شد، به دنبالش راه افتاد، دید وینسنت محکم به در میکوبد و فریاد میزند: گیرولامو بیا ببین تو نامه چی نوشته.
جولیانو نگاهی به نامه انداخت نتوانست چیزی از آن خطوط ریز بخواند اما امضای بزرگ پاپ را دید که چقدر هم زیبا نوشته شده بود، رودریگو بورجیا.
وقتی راهب اعظم در را باز کرد وینست بی مهابا داخل شد و به سرعت در را پست سر خود بست. جولیانو از پشت در سعی در استراق سمع داشت اما مشخص بود که هردو در فاصله ای دورتر از در قرار دارند و جولیانو فقط قادر به شنیدن صدا های مبهم و نامفهومی بود که از زبان وینسنت خارج میشد.
 پس از دقایقی صبر کردن پاهایش خسته شد و به دیوار کنار در تکیه داد. در این فکر بود که چه چیزی میتواند در نامه نوشته شده باشد؟ چهره وینسنت را دیشب سر شام بخاطر میاورد که کاملا مشابه به چهره الان وی بود، ناگهان ایده ای به ذهنش رسید... نکند نامه ارتباطی به دهکده پایین کوه داشته باشد. امروز قصد داشت درمورد دهکده پایین کوه با آنتونیو صحبت کند اما وقت اجازه این کار را نداد.

بعد از مدتی که دیگر مطمئن شد وینسنت یا راهب اعظم قصد خارج شدن از اتاق را ندارند بلند شد و به سمت پله های کلیسا حرکت کرد که ناگهان در کلیسا باز شد...فردی دوان دوان از پله ها بالا آمد، راهب جوانی بود، رنگ به رخسار نداشت، چشمانش از شدت ترس میلرزید. سعی کرد با تمام توانش فریاد بزند اما نفس نفس هایی که بخاطر دویدن به او دست داده بود پایان ناپذیر بودند، بعد از اینکه کمی حالش بهتر شد همینطور که به جولیانوی ماتم زده نگاه میکرد فریاد زد: راهب اعظم، مشاور....

در اتاق باز شد و هردو بیرون آمدند، راهب جوان همینطور که اشک از چشمانش سرازیر شده بود گفت: آنتونیو... آنتونیو بیچاره جن زده شده!

نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
foot complaints
شنبه 18 شهریور 1396 01:29 ب.ظ
Everything is very open with a very clear explanation of the issues.
It was definitely informative. Your site is useful. Thank you for sharing!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر