تبلیغات
یادداشت های کامیاب قربان پور - مشاغلی که رویایشان را داشتم

مشاغلی که رویایشان را داشتم

تاریخ:سه شنبه 9 اردیبهشت 1393-06:36 ق.ظ

همه ما در دوران کودکی در رابطه با شغل آینده مان رویا پردازی میکردیم و البته معمولا کم تر کسی شغل آینده اش در واقعیت به آن رویا پردازی ها نزدیک میشد. تصمیم گرفتن مشاغلی که در دوره های مختلف آرزویشان را داشتم اینجا بنویسم ضمن اینکه شاید کمی غیر متعارف تر از دیگران باشند:

1. شکارچی (شیاطین/ خون آشام)




دقیق به یاد ندارم که چه زمانی فیلم "جن گیر" را دیدم، اما مطمئنا اوایل دوران دبستان بود. حالا جدا از آن چند ماهی که بخاطر دیدن فیلم نتوانستم بخوابم، شدیدا به شکارچی شیطان شدن علاقه مند شدم... در همان دوران بود که مجموعه بازی های کسلوانیا را بازی کردم و در امتدادش فیلم سینمایی "دراکولا" از کاپولا را دیدم. دیگر این مسئله شکارچی شدن برایم جدی شده بود.
اما عامل نهایی و چاشنی کار معلم دینی دبستانمان بود (تکنیکی ناظم بود اما گاهی میامد و دینی تدریس میکرد) و هر هفته درمورد شیاطین و قدرتشان میگفت که این کارش حداقل پنج دانش آموز را به گریه می انداخت باقی هم بغز میکردند تا در خانه هایشان گریه کنند! اما من خودم را تصور میکردم که با یک کمان صلیبی به دنبال شیاطین و خون آشام ها راه افتاده ام.
شب ها فکر میکردم که چگونه قرار است همچون سایمون بلمونت به مدرسه شکار شیاطین بروم و کابوس شبشان شوم. اما کم کم متوجه تفاوت تم اعتقادی اسلام و مسیحیت شدم این موضوع باعث شد کمی نسبت به این شغل شریف نا امید شوم.
با این که نتوانستم شکارچی شوم اما همچنان هم وقتی آثار سینمایی و ادبی در این رابطه را میبینم و میخوانم، به وجد میایم.

چرا شکارچی نشدم؟ متاسفانه بعد از اینکه کمی بزرگ تر شدم و بیشتر فکر کردم و خواندم، تبدیل به یک آتئیست شدم و خب این که به دنبال کشتن چیزی باشم که وجود ندارد کمی احمقانه اس!


2. کاراگاه



حقیقتش اصلا به یاد ندارم از کی میخواستم کاراگاه شوم اما همیشه از حل معما های قتل لذت میبردم شاید بزرگترین لذت زندگیم بازی های کاراگاهی و ادونچر باشد. بعد ها با کتب شرلوک هلمز از آرتور کانن دویل آشنا شدم، در امتدادش آگاتاکریستی و خیلی امیدوار بودم که روزی کاراگاه خصوصی شوم اما بعد از اینکه کمی پرس و جو کردم فهمیدم همچین شغلی در ایران وجود خارجی ندارد! پس به این فکر میکردم که چطور است کاراگاهی در اختیار پلیس شوم.
با این حال دوست نداشتم پلیس باشم انگار پلیس ها همیشه برایم احمق می نمودند.

چرا کاراگاه نشدم؟ متاسفانه بعد ها فهمیدم که دانشکده افسریه در ایران با آن چیزی که تصور میکردم به مراتب متفاوت است و اصلا چیزی که من بدنبالش هستم در آن یافت نمیشود.


3. پدرخوانده



اوایل دوران راهنمایی بود که فیلم "پدرخوانده" را دیدم. شاید بعد از انیمیشن "شیرشاه" در سه سالگیم، "پدرخوانده" بیشترین تاثیر را بر روی من گذاشت. بعد از دیدن فیلم چنان به مافیا علاقه مند شدم که سعی کردم تمام بازی ها و فیلم های مافیایی معروف را ببینم.
اما هیچکدامشان نمیتوانستند مرا ارضا کنند چراکه من نمیخواستم ببینم چطور دن کورلئونه یا دن سالیری دستور قتل دیگران را میدهند بلکه میخواستم خودم یک سازمان خلافکاری را اداره کنم!  پس تصمیم ام را عملی کردم... بعد از چند ماه یک گروپ مافیایی در مدرسه برای خودم دست و پا کردم. کارمان چی بود؟ خب من لیست نمرات بچه ها (برای گزارش به مشاور) دستم بود. و هرکسی از دادن پول هفتگیش سرپیچی میکرد یک صفر و منفی کنار اسمش میخورد اگر باز هم سرپیچی میکرد با افرادم طرف بود.
بعد از چند ماه بلاخره پرسنل مدرسه پی بردند که من دارم از همه اخاذی میکنم پس بعد از تحقیر به یاد ماندنیم سر صف گروپم را متلاشی کردند.
با این که در این شغل شکست خوردم اما باز هم مانند قضیه شکارچی شدنم از آثار مافیایی نهایت لذت را میبرم.

چرا پدرخوانده نشدم؟ متاسفانه از زمانی که کمی اطلاعاتم درمورد جامع شناسی و اخلاق بیشتر شد تصمیم گرفتم که شغلی که انتخاب میکنم شبیه به کارای اسکورسیزی نباشد! 


4. بازیساز



ایده این شغل آغازش از سه سالگی، زمانی که برای اولین بار بازی کردم شروع شد و شاید هیچوقت پایان نیابد. در کنار تمام ایده هایم برای شغل چه در کودکی چه در بزرگسالی، ایده "بازیسازی" میدرخشید.
اما گاهی حسم به این ایده خیلی زیاد میشود بطوری که تمام کتاب های ترجمه شده من باب بازیسازی را مطالعه کردم حتی در نهایت یک بازی بسیار کوچک هم ساختم اما آیا میتوان روی این شغل حساب باز کرد؟

دیگر نمیگویم چرا نشدم، شاید روزی با شکم برامده و ریش سفید روی کاناپه دراز بکشم و سریال های اچ بی او را تماشا کنم اما همچنان در گوشه ذهنم به بازیسازی فکر میکنم، هر چقدر هم احمقانه بنظر برسد.



نوع مطلب : منتقدیات 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How do you get rid of Achilles tendonitis?
سه شنبه 10 مرداد 1396 05:05 ب.ظ
Hello to every one, for the reason that I am really eager of reading this blog's post to be updated daily.
It carries pleasant material.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر