تبلیغات
یادداشت های کامیاب قربان پور - برنامه ی نقد هفتگی

برنامه ی نقد هفتگی

تاریخ:شنبه 3 آبان 1393-07:27 ب.ظ

سه هفته ای میشود که من و تعدادی از دوستان دست به کار شده ایم و یک برنامه ی نقد هفتگی را انداختیم. در برنامه ی نقد هفتگی که میتوانید آنرا از گروپ "سریالیا" دنبال کنید، سعی میشود که یکشنبه ها نقد و بررسی کوتاه و در عین حال جامعی من باب سریالهای تلویزیونی که در هفته ی گذشته پخش شده اند، منتشر کنیم. و نکته ی جالب اینجاست که شما هم میتوانید نمونه کارهایتان را بفرستید و جزوی از این برنامه شوید.
برای آشنایی با روند کار تعدادی از نوشته هایم را اینجا میگذارم...

از نقدهای هفته ی سوم:

کنستانتین (قسمت اول از فصل اول)

"بشر، بر روی صفحه شطرنج همچون پیاده ای در دستان خدا و شیطان است."
_یوهان ولفگانگ فون گوته

بــــــــــــخش اول: مــقدمه

این جن‌گیر تنها

"مردم اندکی به مرگ فکر میکنند، کسانی که توسط حوادث رانندگی و یا قتل دنیای فانی را وداع میگویند هرگز فرصت فکر کردند نمیابند... تو زمانی به مرگ فکر میکنی که به زمان توجه کنی و اگر به زمان توجه کنی اسیرش میشوی... وقتی اسیر زمان شدی دقیقاً زمانیست که به مرگ فکر میکنی." _جان کنستانتین/ تفریحات خطرناک

جان کنستانتین اولین بار توسط الن مور در کمیک هیولای مرداب حضور یافت. استقبال از شخصیت کنستانتین به حدی زیاد بود که انتشارات ورتیگو (وابسته به دی‌سی‌کمیکز) مجموعه کمیک جدیدی تحت عنوان "هل‌بلیزر" را صرفاً برای کرکتر کنستانتین منتشر کرد. و با کمال تعجب، هل‌بلیزرِ تازه کار رکورد فروش را درمیان تمامی آثار ورتیگو شکست.
جان کنستانتین در دوران کودکی همراه با خواهر و برادرش، در خانواده ای فقیر زندگی میکرد. مادرش در سال 1953 فوت کرد و تمامی اهل خانه جان را برای این مرگ مقصر میدانستند و این موضوع باعث ایجاد یک افسردگی عمیق در وجود وی شد. پدر جان یک الکلیِ نامتعادل بود و رفتار بسیار بدی با کودکانش، خصوصاً جان داشت. چند سال پس از مرگ همسرش، او زیرلباسی زنی را سرقت میکند و بواسطه ی این موضوع به زندان میرود. سپس جان و خواهرش را به خانه ی عمه اش منتقل میکنند.
خون جان به صورت مادرزادی مملو از جادو و نیروهای ماوراءطبیعه بود و قادر به انجام کارهایی بود که از هیچ کودکی برنمیامد. او از همان دوران کودکی چیزهایی را میدید و میشونید که صحبت درباره اش باعث میشد که مردم وی را دیوانه بدانند. جان زمانی که به سن بلوغ رسید از خانه فرار کرد و به سایه های تاریک لندن پناه آورد... اصل و نسبش وی را به سمت دانش های مخفی و جن‌گیری کشاند.
اولین داستان رسمی کنستانتین به این شکل روایت شده بود که او پلیسی فاسد و گناهکار بوده و طی تصادفی جان خود را از دست میدهد و  زمانی که به جهنم میرود به خاطر داشتن قدرتهای فوق العاده اش تصمیم میگیرد با خدا معامله ای کند. وی معامله میکند که در ازای شکار کردن شیاطین دوباره به زندگی برگردد و به نوعی، تبدیل به یکی از سربازان خدا شود. (این ایده ی مشهور بارها مورد الهام قرار گرفت برای نمونه میتوان به گوست رایدر و اسپان اشاره کرد.)



سیگار پشت سیگار

"من کسی هستم که در تاریکی ها قدم میزند... تمام پاکت های سیگاری که میکشم حربه ای هستند برای مقابله با دیوانگی."
_جان کنستانتین/ تفریحات خطرناک

کنستانتین برخلاف ظاهر ژولیده اش که انسان را به یاد بی خانمان های پایین شهر لندن میندازد، دارای قدرت های بسیاریست. ساده بگویم، او فقط یک جن‌گیر ساده نیست. وی توانایی استفاده از انواع جادو ها و نیروهای ماوراءطبیعه را دارد. همچنین میتواند برای مدتی به جهان های غیب نظیر جهنم و بهشت سفر کند. کمتر کسی بر روی زمین یافت میشود که به اندازه ی کنستانتین درباره ی خدا و مسائل الهی اطلاعات داشته باشد.
با تمام این اوصاف کنستانتین از نظر ظاهری و رفتاری به هیچ وجه شبیه به مردی نیست که برای خدا بجنگد. مشخص نیست که وی در روز چند پاکت سیگار مصرف میکند، به حدی زیاد است که به سختی میتوان لب هایش را بدون سیگار تصور کرد. جان حتی در بدترین و خطرناک ترین شرایط نیز سیگار استعمال میکند. کنستانتین نه تنها برای یک مذهبی بیش از حد سیگار و الکل مصرف میکند بلکه برای یک انسان افسرده ی الکلی نیز بیش از حد معمول وقت خود را در بارها سپری میکند.
کنستانتین از نظر اخلاقی نیز به هیچ وجه با یک مسیحی سنخیت ندارد. او زمان های بسیاری را با زنان سپری میکند و با افراد زیادی رابطه داشته و قلبشان را شکانده. از مشهورترین‌شان میتوان به زاتانا (یکی از هیروهای دی‌سی‌کمیکز) اشاره کرد. جان از نظر طرز برخورد و رفتاری، یک بذله گوی منفور است. اکثر سخنانش با چاشنی طنز ترکیب شده اند اما به هیچ وجه برای مخاطب شیرین نیستند. بهتر است بگویم جان زبان نیش داری دارد، شاید اصلاً جای زبان نیش داشته باشد.
از نظر اعتقادی شاید کنستانین را یک بی ایمان (آتئیست؟!) بدانید. او تمام مسائل الهی و ماورای زمینی را به سخره میگیرد و عملاً برای هیچ چیز احترام قائل نیست. علی الخصوص به فرشتگان و فرستاده های خدا احترام نمیگذارد و آنهارا خار میشمارد. اما واقعیت درونی کنستانتین ماروای سیگارها و زبان نیش دارش است... او از درون یک شوالیه ی صلیبی‌ست.
جان خودش را نسبت به کارش بی علاقه نشان میدهد، به نحوی که فکر میکنیم حتماً صرف زور باید آنرا انجام دهد. مارا به یاد راست کوهل می اندازد که درباره ی کاراگاه بودنش میگفت. "باید حواست را جمع کنی که در چه چیزی مهارت پیدا میکنی." کنستانتین نیز چندان علاقه و هیجانی نسبت به شغل شریفش (!) نشان نمیدهد و به نوعی سعی دارد به مخاطب بفهماند که صرفاً این کار را برای این انجام میدهد که در آن مهارت دارد.
اما حقیقت واقعی، پشت این نقاب مخفی شده. پشت سیگار ها و بارونی چروکیده اش. کنستانتین با تمام وجود به فرزند خدا و جناحش معتقد است. درست است که اعمالش خلاف آنرا اثبات میکند، یا حتی از نظر عقیدتی گاهاً به تردید و شک میفتد اما همواره به واقعیت درونی اش باز میگردد.

آن مو سیاهی که کنستانتین نبود

"خدا یک بچه است با یک مزرعه ی مورچه او با مورچه ها بازی میکند؛ او برای هیچ چیز برنامه ای ندارد."
_جان کنستانتین/ فیلم سینمایی کنستانتین

در سال 2005 وارنر براز فیلمی با محوریت هل‌بلیزر اکران کرد. فیلم هم در گیشه موفق ظاهر شد، هم به طور نسبی نزد منتقدین محبوب بود. اما موضوعی که در فیلم "کنستانتین" اوج میزد و باعث سقوط آن شد، درک نادرست لارنس از کرکتر کنستانتین و دنیای تیره و تارش بود. کیانو ریوز پس از بازی در ماتریکس به حدی محبوبیت پیدا کرده بود که نه تنها به موی مشکی اش اهمیتی ندادند بلکه تغییر شخصیت عجیب کنستانتین را نیز زیر سیبیلی رد کردند.

کنستانتینِ ریوز تنها در سیگارها و دیالوگ های خفن (!)ش خلاصه میشد. او نه عمقی داشت و نه یاداور فرامتن های هل‌بلیزر بود. به طور خلاصه میتوان گفت که او همان نئو بود که جن‌گیر شده باشد!
حتی گمانه زنی های بسیاری مبنی بر ساخت قسمت دوم فیلم شروع شد و شخص لارنس و ریوز تمایل خود را برای ساخت قسمت دوم علنی کردند. اما وارنر براز برنامه های بهتر و گسترده تری برای کنستانتین در سر داشت...


بــــــــــخش دوم: نقد و بررسی


کنستانتین آغاز میکند
 
"نام من کنستانتین است... من یک جن‌گیرم. در شغل من باید همه چیز را فراموش کرد اما بعضی چیزهارا نمیتوان فراموش کرد."
_جان کنستانتین/ کنستانتین

پس از برنامه ی بلند مدت دی‌سی در دنیای سینما و تلویزیون، خبر از ساخت سریالی براساس کرکتر کنستانتین به بیرون درز کرد. اولین چیزی که ذهن همه را مشغول کرده بود این بود که آیا این سریال ارتباطی به فیلم لارنس خواهد داشت یا خبر. و همانطور که انتظار میرفت، سازندگان دست به ساخت سریالی کاملاً متفاوت زدند...
در سکانس نخست پایلوت، ما کنستانتین را میبینیم که به تیمارستان (بیمارستان مختص بیماران روانی؟!) رفته تا از زندگی اش که مملو از حقایق ماورایی‌ست دور شود و زندگی جدیدی را مشابه به زندگی مردم عادی آغاز کند. اما مطابق اکثر داستان هایش ماجرا از یک جن‌گیری ساده شروع میشود و در امتدادش درمیابد که باید به کمک دختر یکی از دوستان قدیمی‌ش بشتابد.
بازیگر نقش "کنستانتین" مت رایان است. مت رایان نه تنها از نظر ظاهری بی نهایت شبیه به جان است، بلکه بازیگر فوق العاده تواناییست و انتخابش بعنوان بازیگر کنستانتین، یک انتخاب طلایی است. اگر بخواهم خلاصه بگویم، رابطه ی بین رایان و کنستانتین ازان رابطه های خاص است که مشابه اش در دنیای تلویزیون هر ده سال یک بار اتفاق میفتند. رایان برای کنستانتین مانند جرمی برت برای شرلوک هولمز است... گویی شخصاً از کمیک های دی‌سی‌کمیکز بیرون پریده.
جدا از انتخاب بازیگر، شخصیت پردازی کنستانتین بسیار هنرمندانه و ماهرانه پرداخته شده. و دقیقاً همانطور که پرسنل گفته بودند، به شدت سعی شده که کرکتر کنستانتین به شخصیت اصلی اش در هل‌بلیزر نزدیک باشد. از دیالوگ ها گرفته تا طرز رفتارش، همگی کار شده اند. اعتقادات کنستانتین و طرز رفتارش شاید به اندازه ای که باید اغراق آمیز نباشند اما میتوان گفت که یک ورژن بی نقص از کنستانتین در دنیای تلویزیون است.
کنستانتین دقیقاً همان جن‌گیر غم گینی است که باید باشد! میتوان گفت نقطه ی قوت اصلی سریال همین وفاداری به کرکتر اصلی است. و کار به حدی خوب ازاب درامده که سازندگان بخش اعظم ماجرا را به دوش وی گذاشته اند.
همچنین در میان روند سریع سریال -که جلوتر به آن میپردازیم- سعی میشود اندکی اطلاعات درباره ی کودکی و گذشته ی کنستانتین به مخاطب داده شود. البته در آینده قطعاً بیشتر به درون وی جست و جو خواهیم کرد...



مردان خدا

برخلاف کنستانتین کرکتر "لیو" که درواقع شخصیت دوم پایلوت محسوب میشود، به هیچ وجه عمق ندارد و بسیار احمقانه ازاب درامده. به نوعی همان شاهزاده خانم مقوایی است که نمونه اش را در داستان های کودکان دیدیم. دلیل خلق کرکتر "لیو" را درک نمیکنم -تا آنجایی که من میدانم در کمیک ها حضور نداشته- چراکه قرار نیست در اپیزودهای آینده بار دیگر ملاقاتش کنیم. که البته از جهتی بسیار خوب است چراکه حضور هرچه بیشتر این کرکتر سطحی ممکن است سریال را به انحراف بکشاند. هیچ چیز منطقی ای در شخصیت پردازی وی موجود نیست. به شکل کاملاً ناگهانی تمام خانه و زندگی اش را برای ماجراجویی با یک فریک بلوند رها میکند و به هیچ وجه دوباره از آن دم نمیزند. هیچ چیز ویژه ای در وجودش احساس نمیشود. صرفاً همواره "متعجب" است... انسان تا آخر هم متوجه نمیشود که با چجور انسانی طرف است. گویی صرفاً برای پر کردن وقت آمده بود و رفت!
کرکتر بعدی که قطعاً در آینده بیشتر وی را میبنیم "منی" است. منی یکی از فرشتگان خداست که برای حل و فصل مسائلی با کنستانتین به زمین آمده و گاهی در جلد انسان های مختلف با وی ارتباط برقرار میکند. منی مستقیماً از کرکتر خاصی اقتباس نشده بلکه برگرفته از ویژگی های فرشتگان مختلف چه در هل‌بلیزر و چه در کتاب آسمانی است. بنظر میرسد که حرفهای زیادی برای گفتن داشته باشد، باید صبر کرد و دید.
دیگر کرکترهای فرعی کار نظیر چز، به خوبی ساخته شده اند و در همان زمان کوتاهشان به خوبی درخشیدند. و به نظر میرسد که تا حد زیادی به کمیک کار وفادار بوده اند. البته شاهد تغییرات جزئی و بلکم کلی درباره ی بعضی کرکترها بوده ایم. با اینحال سریال روایت جداگانه ای برای کرکترهایش نمیبافد.
در نتیجه میتوان امیدوار بود که بار دیگر با کرکتری چون "لیو" روبرو نمیشویم.

یک ضرب آهنگ شیطانی

روند پیشروی پایلوت به شدت سریع است. البته تا حد معقولی متعادل ازاب درامده و نویسنده سعی کرده این روند سریع کار را احمقانه جلوه ندهد. با اینحال ایرادات فراوانی که بواسطه ی این روند سریع پیش میاید، کاملاً عیان است. در پایلوت سعی میشود در عین حل پرونده به کرکترهای مختلف و روایت های اصلی داستان نیز پرداخته شود (چیزی شبیه به سریال گاتهام). اما هر کدامشان به حدی گستردگی دارند که پایلوت در چهل دقیقه توانایی تحت الشعاع دادن همه شان را ندارد. و این موضوع به حدی شدت میابد که ما با چیزهای غریب و بی اساسی روبرو میشویم.
این ضرب آهنگ باعث میشود بسیاری از احساسات و اعمال ها، بی منطق جلوه کنند. اما میتوان گقت که بخاطر همان قضیه ی "لیو" (چطور از سوءتفاهم بخوانیمش؟) این روند کمی خارج از استانداردهای معمول که یک کار را در حد یک اپیزود خوب قرار میدهد، قرار گرفته. اما شخصاً اعتقاد دارم که در آینده این رود تکرار نخواهد شد.
البته نباید از حق گذشت که فیلمنامه گاهاً به اوج خود میرسد و کاملاً مشخص است که قرار بوده یک کار بغایت با کیفیت ازاب دراید اما بواسطه ی تغییراتی که باید صورت میگرفت، لطمه خورده و به این حال و روز درامده.

و دیگر شیاطین

مهم ترین چیزی که تو ذوق میزند فیلمبرداری کار است. نماها در جایگاه های درستی و در بازه های زمانی درست قرار نمیگیرند. خصوصاً زمانی که یک سکانس اکشن بوجود میاید (مانند سکانس تاکسی) این مشکل فیلمبرداری به اوج خود میرسد. اما جالب است که به مرور زمان این موضوع از بین میرود و در چند سکانس آخر سریال به حالت استاندارد تبدیل میشود.
همچنین شاهد استراگ های جالبی هستیم. برای مثال تبدیل شدن فورفیسر به یک کنستانتین شیطانی که مارا به یاد یکی از جلدهای هل‌بلیزر می اندازد که در آن کنستانتین آینده ی خود را میبنید و با کمال تعجب آینده ای که روئیت میکند، مردیست شیطانی.
جدا از شخصیت پردازی کرکترها که سعی شده به دنیای هل‌بلیزر نزدیک باشند، تم اصلی کار بسیار به هل‌بلیزر نزدیک است. و این نکته ی مثبتی‌ست که مارا برای دیدن یک اثر کمیک بوکیه عالی، آماده میکند.

بطور کلی اگر بخواهیم قضاوت کنیم... پایلوت کنستانتین کار پر ایرادی است و عادلانه است اگر بگوییم کار متوسطی ازاب درامده. از طرفی این جمله را نمیتوان به کل سریال بسط داد. با توجه به اخبار و حذف و تصحیح بسیاری موارد میتوان اینطور امیدوار بود که پایلوت سریال برای رسیدن به هدفی بزرگتر قربانی شده.


از نقدهای هفته دوم:

گاتهام (قسمت چهارم از فصل اول)


"من میترسم... میترسم از زمانی که وارد آرکهام شوم و احساس کنم که به خانه ام بازگشتم..."
بتمن/ تیمارستان آرکهام: خانه ای خطرناک بر روی زمینی خطرناک

قبل از آنکه به بررسی این اپیزود بپردازیم شاید بد نباشد که توضیحات مختصری من باب بزرگترین تیمارستان/ زندان دنیای تخیل دهم. تیمارستان آرکهام (آرخام؟!) زندان عظیمی در قلب شهر گاتهام است که مختص مجرمین دیوانه یا به اصطلاح بیماران روانی ساخته شده است. اما آرکهام یک تیمارستان معمولی نیست، این تیمارستان بوجود آورنده ی گروهی از بزرگترین جنایتکاران گاتهام است. از مشهور ترین اشخاصی که بواسطه ی حضور در آرکهام عقل خود را از دست داده اند میتوان به دکتر هیو استرنج و هارلین کوئینزل اشاره کرد. ازانجایی که میزان جنون همواره در شهر گاتهام در بالاترین سطح خود قرار دارد، آرکهام را به یکی از حائز اهمیت ترین قسمت های این شهر ترسناک تبدیل میکند.
آرکهام در دوران خود فرازونشیب های فراوانی را طی کرده. از بهترین داستان هایی که درباره ی آرکهام نوشته شده میتوان به "شهر آرکهام" اشاره کرد که در آن مسئول و رئیس آرکهام پس از رسیدن به مقام ریاست جمهوری، آرکهام را گسترش میدهد و آنرا تبدیل به یک شهر بزرگ میکند و ازانجا تمام مشکلات آغاز میشود، اینبار جدی تر از قبل... و خب داستان "شهر آرکهام" مشابه به داستان سریال "گاتهام" است و قطعاً یکی از منابع الهامشان نیز همین آرک بوده.



"جنگ چیزی بیشتر از مسائل خورده پای سیاسی نیست و سیاست تنها درباره ی پول و کلمات است."
_کارل کلاوزویتس

این اپیزود همان طور از نامش برمیاید به طور عمده ی درباره ی آرکهام است. و بواسطه ی جذابیت موضوع میتوان گفت که بهترین اپیزود گاتهام است درمیان این چهار قسمت است. در اپیزود چهار ما شاهد این موضوع هستیم که چطور مردان سیاست کنترل را در دست دارند و برای جلوگیری از بدتر باید بد را انتخاب کرد... اینبار شهردار قصد دارد شهر آرکهام را گسترش دهد و {اسپویلر: بخاطر جلوگیری از جنگ بین دو خانواده ی مارونی و فالکونی مجاب میشود که آرکهام را جدا از تصورات و نظر خاندان مرحوم وین گسترش دهد به شکلی که هردو خانواده ازان راضی باشند تا بقول پنگوئن، خیابان ها مملو از جوی خون نشود.} و این موضوع به شکل فوق العاده خاصی ذهن جیمز گوردون را درگیر خود میکند، وی در این اپیزود تاثیری بر روی پروژه ی آرکهام ندارد اما این درگیری درونی وی که آیا زیرپا گذاشتن مفاهیم درست برای رسیدن به هدفی بزرگ درست است یا خیر. و در امتداد این قضیه نویسندگان سعی کرده اند شخصیت بی نقص و درحال شکل گیری بروس را نشان دهند، شخصیتی که درهر حالتی از خط قرمزها رود نمیشود... به هر قیمتی.
جدا از تمام شخصیت ها، دو کرکتر سیاه و سفید داستان بخوبی پرداخت شده اند. در سکانس نخست ما روبرویی پنگوئن و گوردون را میبینیم که با بازی های اغراق آمیز و دیالوگ های دیالیکتیکشان آغازگر ماجرایی دور و دراز هستند. اینکه چطور گوردون قرار است ثبات شخصیتی پیدا کند و جناح درست و غلط را با قاطعیت انتخاب کند و در طرف مقابل کاپلبات چطور به قدرت میرسد و این جنون و طمعش کی به اوج خود میرسد.
در سکانس بعد نیز طبق معمول با پرونده ای جدید روبرو میشویم. یک قاتل حرفه ای با اسلحه ای عجیب که خود خالقش بوده. یکی از نکاتی که بشدت در این سریال ملموس است، حس ادای دین به کامیک ها و گرایش به دنیای اصلی گاتهام است. کرکترهایی که پرسنل خلق میکنند -برای نمونه همین ویلین کذایی اپیزود چهارم- روش های غریبی برای رسیدن به هدفشان دارند... با بالون آدم میکشند یا با یک میله ی دراز! نمیدانم این پرونده ها قرار است چطور ادامه یابد اما این موضوع که هر اپیزود پرونده ی خاص خود را داشته باشد، از طرفی هم ماجراهای اصلی و مرتبط را به مرور پیش ببرد استراتژی خوبی‌ست.
از دیگر نکاتی که این اپیزود را از دیگر اپیزودهای گاتهام متمایز میکند وجود سکانسهای باشکوه است که پیش ازین شاهدشان نبودیم. قطعاً بهترینشان آتش زدن یکی از قربانیان توسط قاتل بود. دیالوگ هایی که قبل از قتل گفته میشود به خوبی نهایت جنون این شهر را میرساند و در نهایت با صدای فریاد، شاهد یک مسترشات فوق العاده از فضای تیمارستان آرکهام هستیم.
گاتهام را پرسنل "اسمالویل" نساخته اند! بله. گاتهام را نمیتوان با کارهای پرسنل اسمالویل نظیر "فلش" و "ارو" مقایسه کرد. اگر نگاهی دقیق به کار بی اندازید شاهد یک برنامه ریزی گسترده میشوید. چیدمان سکانس ها که بشکل جمع و جوری تمام کرکترهارا پوشش میدهد و شما حس کمبودی که در شخصیت پردازی های دو سریال کذایی حس میکنید را در این کار نمیبینید. از معرفی دُن مارونی و تمایزش با فالکونی گرفته تا فیش مونی.
موضوعی درمورد شخصیت پردازی کرکترهای گاتهام وجود دارد و آن اغراق آمیز و سورئال بودنش است. این موضوع تا حد زیادی شخصیت ها و درونیاتشان را برای ما ملموس میکند اما این فاکتور مبنا بر سطحی بودن کرکترها نیست بلکه اقتضای کار است. روابط بین کرکترها نیز به همین شکل ساخته شده است، البته با دوز کمتر (!) و گرایش به سمت کلیشه ها. یکی از نمونه های بارز این روابط، گذشته ی باربارا گوردون و بی‌سکشوال بودنش است. باربارا همواره یک کرکتر خوش قلب و مهربان بود که درواقع نقش خانه ای امن و با آرامش را برای گوردون بازی میکرد به شیوه ای که هرموقع گوردون دچار مشکل میشد به او پنا میبرد. اما این بار باربارا یک خانه ی امن نیست بلکه خودش یکی از مشکلاتی‌ست که جیمز گوردون باید با آن دست و پنجه نرم کند. به همین شکل روابط بین بولک و گوردون نیز رنگ و بوی بیشتری به خود میگیرند و...
در نهایت، بسیاری به شیوه ی فیلمبرداری خاص و گاهاً عجیب کار شکایت کرده اند. بازه های زمانی اسپسفیک‌شات ها و مستر‌شات ها و حتی گاهی فاصله ی نماها، در قیاس با فیلمبردای عرف سریالهای تلویزیونی کمی نامتعارف است. اما بنظرم روند این سبک فیلمبرداری کم کم میتواند خودش را در دل بینندگان جا کند. چیزی شبیه به فیلمبردای عجیب عبداللطیف کشیش در بعضی از آثارش که از تنفر آمیز بودن به سمت زیبا بودن پیش میرود.
دوست داشتم توضیحات بیشتری درباره ی روند داستان و علی الخصوص ماجرای دخترهای فیش مونی میدادم اما متاسفانه در تنگنا هستم!
پ.ن: یکی از نکات جالب و بی ربط به تحلیل کار اصرار دوربین بر نشان دادن کفش های کاپلبات است. قطعاً به یاد دارید که در اپیزود اول، بروس وین جوان به کفش های براق و مشکیِ قاتل پدر و مادرش اشاره کرد. یعنی کاپلبات قاتل وین ها بوده؟! بعید هم نیست. ازانجایی که ویلین اصلی این سریال پنگوئن است، پس دور از ذهن نیست که بواسطه ی عمیق کردن مسائل بین کرکترها، پرسنل دست به چنین تغییر بزرگی در روایت داستانی بتمن بزنند.


از نقدهای هفته دوم:


سیمپسون ها (اپیزود سوم از فصل بیست و پنجم)



داستان از جایی آغاز میشود که فلندرز برای پس گرفتن فریزری که هومر از خانه اش دزدیده بود -که خب طرفداران سیمپسونز در جریان رابطه ی عجیب هومر و فلندرز هستند- به ملک سیمپسون ها میرود. اما پس از پس گرفتن فریزر هومر بی چاره نمیداند گوشت های خامی که تلنبار کرده بود را چه کار کند، تا آنکه مارج ازشان ساندویچ میسازد. و خب باز هم طبق معمول به یکی از استعداد های نهفته ی این خانواده پی میبریم! بله. مارج در درست کردن ساندویج گوشت تبهر بسیاری دارد و همه را مست دستپختش میکند.
طی این ماجرا یکی از بزرگترین کمپانی های فست فود به مارج پیشنهاد تاسیس یک رستوران میدهد تا مارج هم بتواند از استعداد های آشپزی اش پولی بجیب بزند.
یکی از نقاط قوت این سریال ایده های تازه است. با آنکه قریب بر سه دهه است که این سریال به طور یک نواخت از شبکه فاکس پخش میشود و تواسنته لقب طولانی ترین سریال تاریخ تلویزیون را ازان خود کند اما همچنان ایده هایش خشک نمیشوند. در اپیزود سوم محوریت اصلی داستان بر روی رستورانی که مارج تاسیس میکند میگذرد و بطور کلی سعی دارد به جنبه های مختلف رستوران ها و مشکلاتی که منیجرها و کارگران با آن دست و پنجه نرم میکنند، بپردازد.
اولین بخش ماجرا نشان دهنده نحوه ی استخدام کارکنان و شخصیت هایی که ممکن است در روزهای نخست هر رستورانی با آنها روبرو شود، است. و اینکه در نهایت این بی اعتمادی هایی که ناشی از دزدیِ صندوق دار و فاسد بودن کارگران بوجود میاید موجب میشود که مارج در نهایت به خانواده ی خود پناه ببرد.
پس از موفق جلوه کردن روند کار، سر و کله ی رقبا پیدا میشود. بنظرم نویسنده نتوانست چندان به این بخش قضیه بپردازد و کل ماجرا بصورت تمام و کمال در یک سکانس کوتاه خلاصه میشود. قطعاً اگر بیشتر به رقابت بین رستوران مارج و کراستی برگر میپرداختند و یا حتی بخش اعظمی از اپیزود را به آن اختصاص میدادند کار ماهرانه تری ازاب درمیامد.
بطور خلاصه، روند پیشرفت و در نهایت سقوط رستوران بسیار جذاب پرداخته شده.
کمدی ها و شوخی های این اپیزود را میتوان به دو بخش تقسیم کرد... بخش اول آن همان کمدی های قدیمی و کلیشه ی سیمپسون هاست. از تیکه انداختن به چاقی هومر گرفته تا انتقاد به اقشار مختلف جامعه.
بخش دوم آن که اخیراً بیش از پیش آنرا در سیمپسونز شاهد هستیم، شوخی های کلاسیک و چاپلینی‌ست. قضاوت درمورد این نوع کمدی کمی سخت و پیچیده است. از آنجایی که سیمپسونز مدت زمان بسیار طولانی ای مهمان خانه های امریکایی است، راه چاره ای جز اضافه کردن چاشنی کمدی کلاسیک نیست. و از طرفی این موضوع درخشان بودن و منحصر بودن کار را به مرور زمان از بین میبرد و آنرا به حاشیه ی آثار طنز تلویزیون میراند.
باید صبر کرد و دید که عاقبت طولانی ترین سریال تاریخ تلویزیون به کجا ختم میشود...


از نقدهای هفته اول:


فلش (قسمت اول از فصل اول)


"پیشنهادی که به من دادی را به یاد آور، چهره ات را مخفی کن"
_اولیور کوئین

پرسنل "اسمالویل" پس از مدتی طولانی تصمیم بر ساخت سریالی دیگر با محوریت سوپرهیروهای دی‌سی‌کمیکز گرفتند اما این بار بجای سوپرمن و امثالهم به سراغ سوپرهیروی کمتر شهیرِ گرین ارو رفتند. پس از بتمن های نولان بازار هیروهای بی قدرت که تم محیطشان تاریک و نامتعارف با دیگر آثار کمیک بوکی است، بسیار داغ بود و در امتدادش، "ارو" کمتر از یک فصل به موفقیت چشمگیری از نظر میزان بینندگان دست یافت.
اما پس از پخش فصل اول سریال باز هم پرسنل سازندگان سمت و سوی کار را به سوی یک محیط "اسمالویل" وار کشاندند گویی این نوع ساخت در تمام وجودشان نفوذ کرده و نمیتوانند ازان رها شوند! با آوردن کرکترهای مختلف ‌دی‌سی‌کمیکز، برایمان یاداور همان متروپولیس کوچک است که مملو از قهرمان ها و ویلین های بی شمار بود که صرفاً برای حفظ چارچوب و پیشبرد کار، کرکترهای جدید اضافه میکردند.
بگذریم... حالا نوبت به اسپین آف "ارو" رسیده.

پایلوت "فلش" در جایگاه خود قابل تقدیر است. برای عموم یک کار جذاب و هیجان انگیز و برای کمیک خوانان یک کار فوق العاده جذاب است. شاید این اپیزود هم از نظر مخاطبین یک کار خیلی خوب باشد و در دیدگاه منتقدین بهترین اپیزودی که تا بحال سی‌دبلیو به خود دیده، حتی کاری بهتر از اپیزودهای "ارو" که جف جانز به رشته تحریر دراورد. اما واقعیت امر چیز دیگریست...
سکانس کودکی "فلش" بنظرم بهترین سکانس کار بود. اولیور خوردسال با صدای مهیبی از خواب برمیخیزد و با مایعات معلق در هوا روبرو میشود. زمانی که به اتاق مادرش میرود دو نور پر سرعت و غریبِ زرد و قرمز را میبیند -که به احتمال زیاد ندای یک مبارزه حماسی را بین پروفسور زوم و فلش میدهد- که منجر به مرگ مادرش میشوند.
در کل نیمه نخست پایلوت مکملی است بر دانسته هایمان از سریال "ارو" که با ظرافت هرچه تمام تر طراحی شده اند حتی به شکلی که بینندگان جدید هم بتوانند ازان استفاده کنند و به اصطلاح برایشان حوصله سربر نباشد.
در نگاه اول این اپیزود یک ساختار نسبتاً بی نقص و مناسب دارد. چیزی شبیه به فرمول فیلمهای مارول-دیزنی که همینک موجب فروش میلیاردی اش میشود اما وقتی عمیق تر به موضوع نگاه میکنیم با یک پدیده ی جدید روبرو نمیشویم...
بیایید با خودمان رو راست باشیم... درست است که پایلوت "فلش" کار فوق العاده ارزنده و منحصر بفردی بود (مسلماً در قیاس با دیگر کارهای سی‌دبلیو نه بطور کلی) اما وقتی استخوان بندی آنرا امتداد میدهیم با چیز جدیدی روبرو نمیشویم. "فلش" همان "ارو" است که آغاز بغایت بهتری دارد! تمام بِیس های داستانی نشان دهنده کار تینیجری دیگری از سی‌دبیلو است.



نوع مطلب : تلویزیون  کمیک 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
What causes the heels of your feet to burn?
سه شنبه 10 مرداد 1396 08:47 ب.ظ
Hurrah! In the end I got a weblog from where I know how to in fact obtain helpful
information concerning my study and knowledge.
Amirj89
پنجشنبه 8 آبان 1393 10:12 ب.ظ
merci vaghean naghde arrow ham bezarid lotfan
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر